



مثل ماهی زنده
مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشید





دوستت دارم چند بخشه؟
هم بخشه
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم



نمی دونم دوستت دارم یا نه نمی دونم این عادته یا عشق
نمی دونم چیکار کنم با تو نمی دونم چیکار کنم با عشق
تو با منی اما نه از دیروز تو با منی اما نه تا فردا
تو با منی اما نه با این من یه روز می ری اما نه از حالا
کنارمی چقدر ازم دوری کنارتم اما چقدر نزدیک
تو آشنا غریبه ای انگار ستاره ای اما چقدر تاریک
طلوع هر دوستت دارم با من غروب هر عاشقانه ها با تو
یکی میون جاده ها گم شد نمی دونم که اون منم یا تو
نمی دونم دوستت دارم یا نه نمی دونم این عادته یا عشق




اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور زيباترين صبحي که
تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که
هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد







نوشته شده توسط کامی در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت
اگرمعنای عشق فاصله هاست
روی قبرم بنویس
برای نزدیک کردن فاصله ها
جان داد...

زندگی مانند جاده ایست که اخرش نوشتن
""دور زدن ممنوع""

نوشته شده توسط کامی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت
روی برگی بنویس عشق
بنویس با چشم خیس عشق
عشق و تکرار کن دوباره خط تیره بنویس عشق
عشق فریاد پرنده ست
ساکنِ یا که رونده ست
ساز قلبِ سوز سینه ست گاهی وقتا دردِ کینه ست
عشق هستی آفرینه
خود کلام آخرینه
یه ترنم یه سروده نرم و سوزنده چو دوده
عشق یه نوره یه امیده
نه سیاهه نه سپیده
به لطافت مثل ابراست به بزرگی همه دریاست
عشق پیوسته در اوجه
قصه ی ساحل و موجه
گوهر ناب و گرانه مثل چشمه نگرانه
همیشه بی قرار عشقه
طراوت بهار عشقه
اساس روزگار عشقه
عشقه عشقه عشقه
عشق شکست زنجیره
حدیث آه و تأثیره
عشق نشان تقدیره
عشقه عشقه عشقه
روی برگی بنویس عشق
بنویس با چشم خیس عشق
عشق و تکرار کن دوباره خط تیره بنویس عشق
_ ﻋﺸﻕ
![]()
نوشته شده توسط کامی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت
توی سرمای زمستون
یه کبوتر روی ایوون
خیس شده پرهای نازش
دیگه بالهاش نداره جون
پس به آسموون نگاه کرد
دیگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته
یه دلش پراضطرابه یه دلش پر از امیده
توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده
دلشو زدش به دریا
بره دنبالش به هر جا
اما افسوس یه شکارچی نشسته پشت درختا
تا بلند می شه از ایوون
می ریزه روی زمین خون
تا می ریزه رو زمین خون
می شنیه جفتش رو ایوون
پس به آسموون نگاه کرد دیگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته
یه دلش پراضطرابه یه دلش پر از امیده
توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده
نوشته شده توسط کامی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت








بعضي وقتها چشمام به قلبم حسادت مي كنن
مي دوني چرا؟!
چون تو هميشه تو قلبمي
اما از چشمام دوري!!!

و يادت هست در يك عصر پاييزى چه ها كردى؟
مرا تنهاى تنها با دلى غمگين رها كردى
گذشتى نرم نرمك از نگاهى مانده در باران
چرا با روح سرگردان من اين گونه تا كردى ؟
تمام شعرهايم را برايت يك به يك خواندم
بگو ديوانه شعرم را چرا ماتم سرا كردى ؟
و گفتى زير لب رفتم بمان با درد تنهايى
ندانستى غم شيرين برايم دست و پا كردى
همين امشب دلم مى ميرد از احساس تنهايى
چه میداند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی
&& &&------&&-------&&-------&&&----------------&
--------&-------&&---&&------&&----&&-------------&
&& &&--------&&-&&------&&------&&------------&
--------&----------&&&--------&&----&&-------------&
&& &&-----------&&-------------&&&---------&&&&
نوشته شده توسط کامی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت




سلام من اومدم
در بیابانها اگر صد سال سرگردان شوی



بهتر است اندر وطن محتاج نامردان شوی





















نوشته شده توسط کامی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت
تو که سر سبز ترین منظره ای .... تو که سرشار ترین عاطفه را....
نزد تو پیدا کردم .... وتو سنگ صبورم بودی ....
در تمام لحظاتی که خدا ....شاهد غصه و اندوهم بود....
به تو می اندیشم ....و به تو میبالم ....و از تو میگیرم....هرچه انگیزه درونم دارم....
من شباهنگام آن دم که تو را نزد خودم می بینم ...
بهترین آرامش....برترین خواهش و احساس نیاز....در دلم می جوشد....
روزها می گذرد.... عشق ما رو به خدایی شدن است....
رو به برتر شدن از هر حسی .... که در این عالم خاکی پیداست ....
دوستت میدارم .... از همین نقطه خاکی تا عرش ....
دوستت میدارم.....از زمین تا به خدا.....


بلند ترین دار دنیا![]()
دل سوختن؟
رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی
کاش می دانستيم که زودتر از ما
عشق ماست که برای دوری ما می سوزد ومی سازد
کاش می فهميديم که قدر بودن
قدر عاشقی
قدر عشق چيست و چقدر است،
کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم
چون
روز اول،عاشق، عشق، . . .
بازی با کلمات قشنگ است
بازيگری حرفه ای می خواهد
اما، قسم،که حقيقت عشق است
وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد
نمی دانم ! بلد نيستم !
من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟
مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم
رای او، برای بودن با او
واز دور ماندن او
می سوزم
آری ، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی
نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي ...
از درد دور بودن و عاشقی
از غم اشک و سردی
از این دنیا متنفرم چون . . .
یادگاری یادتون نره ها
به پرنده ای می مانم
که بر بلند ترین دار دنیا آشیانه کرده است
و به اعدام پرواز خویش خو گرفته است
تمام زندگی ام
بر چوبه ی داری می رقصد
که گاه با وزش باد جلو می رود و
گاه به عقب باز می گردد
برای تمامی لحظه های بر باد رفته ام
آوازی دوباره سازکرده ام
پای چوبه داری خواهم رقصید
که شعله ی دردهای من می سوزاندش![]()

نوشته شده توسط کامی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت
از تو انتظار نداشتم
از تو انتظار نداشتم منو تنها بذاری
بری و رو وعده های نقره ایت پا بذاری
توی شهری که پر از برجه و آسمونخراش
منو بین گرگا و غریبه ها جا بذاری
از تو انتظار نداشتم دستمو رها کنی
من واست بمیرمو به دیگری نگا کنی
باورم نمی شه که من از خدا تو رو بخوام
تو واسه یکی دیگه شبا خداخدا کنی
از تو انتظار نداشتم زیر حرفات بزنی
عینک نامهربونی روی چشمات بزنی
تو می گفتی همه ی عشقتو زندگیت منم
حالا می خوای بری و خط روی رویات بزنی
از تو انتظار نداشتم بسپریم دست خدا
بگی راه ما دو تا از اولش بوده جدا
کشتی آرزوهام میون دریا مونده و
داره دنبالت می گرده دنبال یه ناخدا
از تو انتظار نداشتم بشی رام سرنوشت
منو بفرستی جهنم و خودت بری بهشت
همه ی مردم اینجا قصه مونو می دونن
آخر قصه ولی چقد غم انگیزه و زشت
از تو انتظار نداشتم که ازم دوری کنی
همه ی محبتا رو از رو مجبوری کنی
آخی کی خیال می کرد ، تو پادشاهِ قلب من
با من دیوونه ی عاشقت اینجوری کنی
از تو انتظار نداشتم که فراموشم کنی
مثِ شمعی عشقمو فوت کنی خاموشم کنی
هیچکی حدسشو نمی زد که تو جای خالیتو
مهمون سکوت و تنهایی آغوشم کنی
از تو انتظار نداشتم که بشی مثل همه
همیشه می گفتم از تو هر چی خوب بگم کمه
همه از فرشته بودن تو با خبر بودن
به همه گفته بودم خوبی تو زیادمه
از تو انتظار نداشتم منو ساده بشکنی
سنگِ بیوفایی رو به قلبِ خستم بزنی
هیچکی جرأت نمی کرد اسممونو جدا بگه
به گوش آسمونم رسیده بود مال منی
از تو انتظار نداشتم که منو یادت بره
اون دو تا ستاره های روشنو یادت بره
تو می گفتی آخرش ما دو تا قسمت همیم
باورم نمی شه عاشق بودنو یادت بره
از تو انتظار نداشتم خوشیامو خواب کنی
خونه ی طلایی آرزومو خراب کنی
دوست دارم خودت بگی آخه کی باورش می شه
تو به جز من عشق دیگه ای رو انتخاب کنی
از تو انتظار نداشتم ولی حالا که شده
این روزا داشتن انتظار یه چیز بیخوده
هر کسی سراغتو می گیره می گم دیگه نیست
جای من یکی دیگه تو قلبشه آخه مُده
دیگه انتظاری از هیچکی تو دنیا ندارم
خودمم شاید یه روز خودم رو تنها بذارم
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
نوشته شده توسط کامی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 21:14 موضوع | لینک ثابت
پلاس کهنه ی اندیشه را دور باید انداخت
زمان بر مغز و پوست کهنگی می تازد امروز
چه کم داریم من و تو
از درخت و سنگ بی مغز زمین
ای دوست!
بنگر!
بنگر ! زمین هم پوست می اندازد امروز
پلاس کهنه ی اندیشه را دور باید انداخت
I LOVE YOU
تنها یک بهانه ، یک بهانه ی کوچک کافی است
برای طلوع عشق در افق لحظه های سوت و کور و خالی از رویش مان ،
برای اینکه در متن این روزهای سربی و حزن آلود
در باغچه ی کوچک احساس مان گل های ایثار و شوق و مهربانی بروید.
تنها یک بهانه تا مثل رود راه دریا را در پیش بگیریم
و در این جاری آرام شکوه عشق را به گوش بیابان ها ،
سنگریزه ها ، درختان و چمنزارها فریاد کنیم.
باور کن. یک بهانه ی کوچک کافی است برای اینکه
آسمان در نگاهمان تکثیر شود. برای اینکه زندگی
در نفس های من وتو بارور شود.
توئی که درمکتب من الهه ی تمام خوبی هایی ،
برای طلوع ، برای رویش ، برای یکی شدن ،
برای عاشق شدن بهانه ای به دستم بده.
من سال هاست در حسرت این بهانه ام.
نوشته شده توسط کامی در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت
شاپرک
================
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود
که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس